

برای بار چهلم فیلم آژانس شیشه ای ابراهیم را دیدم
و باید برای بار هزارم اعتراف کنم که بهترین فیلم ایرانی
که تا به حال دیدم همین فیلم بوده است و لاغیر.........
با حاج کاظم زندگی می کنم
خیبری اهل نی هور آب........خیبری سوز داره دود نداره!....
برای عباس گریه میکنم......همو که توقعی نداشت سر زمین بود
با تراکتور جنگ که تمام شد سر همو زمین برگشت بی تراکتور همو که
دفترچه بیمه هم نگرفته بود............
با اصغر می خندم.........و می دانم که خنده اصغر از هزار گریه غم انگیز تر است



خدا وکیلی خسته شدیم هر چه گفتیم شهدا شرمنده ایم
خسته شده ایم باز شما آمدید و از شهر گذشتید و هوای
شهر را برای دقیقه ای و فقط دقیقه ای سبک و عطر آگین
کردید و ما باز برای شما دستی تکان دادیم و شاید
قطره اشکی و...........
والله خیلی جماعت پررویی هستیم !!
می پرسید برای چه؟
می گویم
والله می گویم
(ادامه متن زیر عکس ها)

بوی محرم می آید
صدای طبل ها.............
حج را رها کرده و می آید
حسین جان نیا بر این سرزمین
اینجا جای تو نیست
طاقت کربلا را دیگر نداریم
طاقت نیزه و خیمه و آتش و دست و خون را دیگر نداریم

انقلاب......وطن.......زمین.....جنگ.......شهید........بوی سیب
همت...هاشمی.....باکری......معنویت......زندگی......روزمرگی..
خسته.......کاخ........کوخ.......بالا شهر....پایین شهر........فقیر
.....غنی....کفر....ایمان......چشم شیشه ای......سوراخ های فکر
...نظام......سیستم......حزب......بخور بخور.....منافع حزبی......
فراموشی مردم......فراموش کردن یار.....خاک.....سنگر........


پیرمرد لبخند می زند و فکر می کند باز می شود و می تواند
علی هاشمی را ببیند
مرد هور را که چشمانش از بی خوابی های شبانه و خستگی های
روزانه سرخ سرخ بود
و الان علی هاشمی نیست و خاطره اش هم برای بعضی ها عذاب شده
است چه برسد اگر می بود تحملش نمیکردند و با کاری پشت میزش
می کردند تا عجل به سراغش بیاید و خدا را شکر که نیست
و پیرمرد با خود فکر می کند از میان این بچه ها علی هاشمی های
دیگری پدیدار خواهد شد تا بتواند لحظه ای فرشتگانی زمینی را ببیند؟
ادامه عکس ها در مهر



